کنگان
پنج شنبه با عمو و زن عمو سارا و مادرجون رفتیم کنگان پیش آقاجون آخه چند روز بود ندیده بودمش دلم واسش تنگ شده بود وقتی رسیدیم شب بود منم رفتم تو بغل آقاجون و باهاش بازی کردم آقا جونم کلی ازمون پذیرایی کرد جاتون خالی خیلی خوش گذشت


اینجا ساحل کنگان منم دارم به افق های دور مینگرم 

اینم من و بابایی داشتیم شن بازی می کردیم

من و بابا و عمو امین

من و مادر جون
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



کنگان
